دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 4197
تعداد نوشته ها : 4
تعداد نظرات : 3
Rss
طراح قالب
GraphistThem260

يادت نرود:گاهي به گناه به اندازه يك كليك فاصله داري... فضاي مجازي هم محضر خداست.. روز حساب اين سايت ها،... كليك ها...ياهو مسنجر...آيدي ها.. چت روم ها...لايك ها و .. به حرف مي آيند و گواهي مي دهند بر كارهايت.... نكند شرمنده شوي. روي مانيتور كامپيوتر بچسبان ورود شيطان ممنوع..

دسته ها :
جمعه سی یکم 3 1392


حتما شما هم با اين مساله بارها روبرو شديد

وارد يه وبلاگ صورتي مي شين كه پر از شكلكهاي دخملونه!!!! است و نوشته:«تفلد...تفلد...تفلدم مبارك»...به قسمت نظرات مراجعه مي كنيد...جل الخالق! ۵۴۳۸۹۵۴۲ تا نظر:«عزيزم تولدت مبارك.....خوشگلم خوش اومدي به دنيا....گلم تولدت مبارك....

بعد وارد يه وبلاگ علمي و انتقادي و سياسي و اجتماعي و ... مي شويد: ميزان مطالعه در ايران (بووووووووق)....نقد فيلم ضداسلامي (بوووووق) ساخته هاليوود.....توضيحاتي بر اخرين مدل رباط فضاپيما...به قسمت نظرات سر بزنيد:۲ نظر وجود دارد! يكي تبليغاتي است دومي: عزيزم وبلاگ قشنگي داري به من هم سر بزن!!!


و اين مساله تلنگري شد تا نكاتي رو خدمت خودم تذكر بدم!!!

ا)يادم باشه هر روز كه مي خوام وارد اينترنت بشم موقع زدن«اينتر» يه بسم الله هم بگم تا يادم باشه هدفم از وبلاگ نويسي و وبلاگ گردي چيه

۲)يام باشه قبل از اينكه مطلبي رو در وبلاگم قرار بدم يه بار از ديدگاه امام زمان بخونمش.

۳) يادم باشه فضاي وبلاگم طوري باشه كه اگر امام زمان سري بهش زد با تاسف سرش رو تكون نده.

۴)يادم باشه اتلاف نابجاي وقت مردم حق الناس محسوب مي شه پس موقع نوشتن مطالب وبلاگم وقت خواننده هاي وبلاگم رو در نظر داشته باشم و با مطالب چرت و پرت وقتشون رو تلف نكنم

۵)يادم باشه مطالبي كه در وبلاگم مي نويسم صرفا شنيده هام نباشه . حضرت علي مي فرمايند: فاصله حق و باطل چهار انگشت است. باطل آنچه مي شنوي و حق آنچه مي بيني.

۶)مراقب باشم در روند وبلاگ نويسيم به شايعات دامن نزده باشم و جزو كساني نباشم كه به التقاط حق و باطل كمك مي كنن.

۷) يادم باشه هر وبلاگي رو كه ديدم بر خلاف رضاي الهي عمل مي كنه  حداقل يك تذكر دوستانه بهش بدم و بي اعتنا از كنارش رد نشم.

۸) يادم باشه وبلاگ نويسي رو براي سرگرمي و گذران وقت انجام ندم بلكه در جهت كمل معنوي خودم و دوستانم  و وطنم  عمل كنم

۹)يادم باشه ...

۱۰) يادم باشد هنگامي كه قلم مي رانم عشق را....خدا را رعايت كنم....

دسته ها :
چهارشنبه هجدهم 2 1392

 


روزه بودم. نهار سلف دانشگاه كباب كوبيده بود و من هم دوستش داشتم. قصد كرده‌بودم غذا را بگيرم تا در وعده‌اي ديگر راهي معده‌ام كنم. با چند تني از دوستان همراه بوديم تا اينكه ظهر شد و وقت نهار. روانه‌ي سلف شديم و آنجا فهميدم يكي از دوستان غذا رزرو نكرده‌است.

 

چند لحظه‌اي حقيقتاً مانده‌بودم چه كنم! كوبيده را واقعاً دوست داشتم و اصلاً دورخيز كرده‌بودم كه بخورمش!!! اما نمي‌توانستم به دوستم بگويم تو گرسنه بمان و يا حتي با بقيه شريك شو، اما غذاي خودم محفوظ بماند! به معناي حقيقي كلمه جدال نفس‌گيري بين نفس خبيث و وجدان بيدارم شكل گرفته بود، كه البته به سود وجدانم تمام شد!

 

بدون اينكه به روي كسي بياورم كه تنها به قصد گرفتن غذا به سلف آمده‌ام، كارتم را به دوستم دادم و با روي خوش گفتم كه روزه‌ام و غذايم اضافه است. قبول نمي‌كرد، اما من اصرار كردم كه حتي اگر هم بگيرم، بايد ذخيره‌اش كنم. دروغ هم نگفتم!

 

نهار آن روز بسيار خوش گذشت، با اينكه آن‌ها مي‌خوردند و من نگاهشان مي‌كردم. خوش گذشت، چون من با خدا معامله كرده‌بودم و نه دوستم!

 

يكي دو روز از اين ماجرا نگذشته‌بود كه ناگهاني و تقريباً بالاجبار جايي دعوت شدم! اصلاً قرار نبود كه بروم، اما دقيقاً در آخرين ساعات قرعه به نام من افتاد و رفتم.

 

نهار آن روز هم كوبيده بود اما دو كباب + ماست + نوشابه!

 

بعدها خيلي به اين دو اتفاق فكر كردم. به اينكه من فقط يك كباب دادم و پاداشم خيلي بيشتر از هديه‌ام بود. به اينكه غذاي سلف نوش جان دوستم! به اينكه خدا حتي نگذاشت من فكر كنم از او طلبكارم، اما بدهي‌اش را خيلي زود پرداخت. به اينكه خدا چقدر خوب است...


 

 

 

اِنْ تُقْرِضوُا اللهَ قَرْضاً حَسَناً يُضاعِفْهُ لَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ وَ اللهُ شَكوُرٌ حَليمٌ

 

اگر به خدا (يعني بندگان محتاج خدا) قرض نيكو دهيد، خدا براي شما چندين برابر گرداند و هم از گناه شما درگذرد وخدا بر شكر و احسان خلق نيكو‌پاداش‌دهنده است و (بر گناهانشان) بسيار بردبار است.

 

17 تغابن

دسته ها :
چهارشنبه هجدهم 2 1392

 بسم الله الرحمن الرحيم

تلنگر :  نميدانم بايد به تمناي چشم هايت بنشينم تا اين بار واگويه هايم را از كويري كه رحل ِ قرآنش رو به آسمان گشوده شده بود را بخواني يا نه .... اما اگر سه دقيقه وقت ِ آزاد داري ، خواهشم را بپذير ..... دلم ميخواهد ، تصميم بگيريم ... !!

 


پرده ي اول  " ماه مبارك رمضان ، مشهد مقدس  "

-         ريحانه ! مياي بريم حفظ قرآن ؟

-         اممم .... بيشتر قرائت رو دوست دارم ! اخه حفظ فكر ميكنم سخته الان ...

-         آره ؛ منم خيلي وقته دلم مي خاسته برم حفظ ..اما هنوزم .... اصلا هربار نشده ... پايه ميخوام !

-         ميدوني اين نيم كره مغزي ما ، فقط فرمولي جات و اعداد ميتونه پردازش كنه ! حفظيات اصن جواب   نميده !

 


پرده ي دوم "  ده روز بعد : جنوب كرمان ، اردوي جهادي "

  روز اول است  و منطقه و آدم هايش برايم تازه ، تا ميرسم به روستا قريب به چهل نفر از فنچول ها ميريزند دورم ، هنوز سلام و احوال پرسي نكرده و مرا نشناخته ، با همان پسوند خاله از هر جايم آويزان مي شوند و متعاقبا تمام ِ وزن ِ ناچيزشان را روي من سوار مي كنند وبه ماهيچه هاي در حال كتلت شدن اينجانب هم هيچ گونه اظهار لطف و رحمي نشان نمي دهند  ،  دست هايم را به شش جهت مختلف مي كشند و  در همين مرحله ي شريف ابراز محبتشان است كه بعضي از انگشتانم ، بي حس مي شود !!  ...بگذريم ...

  غرض اينكه در همان لحظات ِ اول آشنايي ، آنقدر احساساتِ كودكانه شان را بي آلايش نثارم مي كنند كه قلبم درد ميگيرد ؛ از فكر كردن به اينكه چقدر اين بچه ها فقط محتاج ِ محبت هستند ... محتاج يك نفر كه بنشيند كنارشان و فقط به حرف هايشان گوش دهد ..... آه ...

 اردوي جهادي ، خاطرات جهادي ، منطقه قلعه گنج ، بچه هاي روستا ، حافظارن قران در روستا

   كلاس را شروع ميكنم ، بنا دارم در كنار ِ ديگر طرح درس هايم ، روي حفظ سوره هاي كوچك و محور معنايي و داستاني هر كدام از سوره ها  كار كنم ! ميخواهم از سوره كوثر شروع كنم ،  ميپرسم بچه ها خب كي سوره از حفظ بلده تا برام بخونه ؟

بلا استثناء همه دستاشون مي رود بالا ...خيال ميكنم از روي جو ِ كودكانه ، به تقليد يكديگر ،همه له له ميزنند براي جواب دادن ،بالاخره  با اشاره به يكي از اين فنچولا ميگويم تو بخون ...

و شروع ميكند به خواندن : بسم الله الرحمن الرحيم ...إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ ، لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا كَاذِبَةٌ ، خَافِضَةٌ رَّافِعَةٌ ....

...........

  .... درجا خيره ميشوم به آنچه كه دارم ميشنوم ! دربُهت ِ تام ، سوره واقعه را تمام و كمال قرائت ميكند ... انگار كه هنوز باورم نمي شود ، ميپرسم ديگه چه سوره هايي رو حفظي ؟

   و بعد ملتفت ميشوم كه چندين سوره ي بزرگ ديگر و جزء سي را نيز  اكثرشان از بَر هستند ... نميفهمم ! گروه سني بچه هاي من نـُه سال به پايين بود ..... !...نه !! اشتباه نگيريد ..  اينجا يك مهد ِكودك ِفوق مدرن قرآني نيست كه روي حفظ بچه ها كار كنند ها ، اينجا يكي از مناطق محروم كپر نشين جنوب كرمان است ..

اينجا " قلعه گنج " است  !

    آنقدر قشنگ مي خوانند كه ژست معلمي يادم مي رود بي محابا ، مي نشينم وسطشان تا فقط برايم قرآن بخوانند ... قرآن...قرآن ....  انگاركه قلبم را برداشته باشند و نوازشش كنند با آن صداهاي كودكانه شان ...

اردوي جهادي ، خاطرات جهادي ، منطقه قلعه گنج ، بچه هاي روستا ، حافظارن قران در روستا  

   شب جمعه است... هوا دارد غروب مي كند ، گويي روز اول جهادي به پايانش رسيده باشد اما هنوز وانت ها  ( بخوانيد سرويس اياب و ذهاب ! )دنبالمان نيامده است  ، هيچ وقت نماز مغرب را در روستا نمي مانديم ، چراكه هوا تاريك ميشد و جاده  خاموش ... گفتند نمازتان را بخوانيد وانت ها ديرتر مي آيند...

   آخ كه چه مسجد باصفايي بود در دل ِ كوير ! .. جان ميداد براي صدا كردنش !

   نماز تمام شد ، گفتند روستائيان هر پنجشنبه كميل ميخوانند ، تا وانت ها مي آيند بنشينيد به خواندن ، خودمان صدايتان مي كنيم ! ... ماهم از خدا خواسته كه يك كميل را روي صفحه ي كوير قرائت كنيم ، نشستيم ... مفاتيح را گشوديم و روي فرازهاي جانانه ي كميل زوم شديم ... چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه مسجد پُر بود از صداي كميلي كه خانوم ها واقايان روستايي باهم ميخواندند از روي حفظ !!

سرم را كه بالا آوردم ديدم فقط ما مربيان هستيم كه مفاتيح گرفته ايم ، آنها آنچنان چشم هايشان را بسته اند و دست هايشان را به حالت دعا گرفته اند و از حفظ (!) قرائت دسته جمعي ميكردند كه ... لرزيدم بدجور ! خيلي برايم سنگين بود من ِ شهرنشين ، كميل هاي هفتگيِ كتابي َم را هر بار با چه بهانه هايي نميخوانم ... و اينها در دورافتاده ترين و محروم ترين مكان ها ، اينچنين با كميل ِ علي معاشقه ميكردند ...دلم سوخت ... سوخت ... به حال خودم سوخت !

   دعا تمام شد ،اما  من  در بهت ِ آنچه كه ديده بودم ،  هنوز سرم پايين بود كه صداي گروهي از دختران و خانم هاي روستايي كه گوشه مسجد حلقه زده بودند حواسم را پرت كرد ، با خودم گفتم بلند شوم بروم ، از فرصت استفاده كنم تا آموزه هايم (!) را روي قلبهايشان پياده كنم ، اين هم از خوش خيالي من بود كه ........ تا نزديكشان شدم چيزي ديدم كه درجا خشكم زد ! ...

آنقدر كه براي دقايقي قدرت تكلمم را از دست دادم ... ميداني نظاره گر چه صحنه اي بودم ؟! نه بالواقع وصف شدني نيست ، حيف كه قشنگي َش در جمله هايم اسراف ميشود ... حيف ...

   ميانشان سرگروهي بود كه قرآن را باز ميكرد واز تك تك دختران آيه به آيه مي پرسيد و بقيه از حفظ تلاوت ميكردند ...گير كه ميكردند ، چشم هايشان را مي بستند و به ثانيه اي ادامه ايه را قرائت ميكردند ....

   - ماندم .... يخ كردم ...يعني چه ؟پرسيدم : قران حفظ ميكنيد ؟؟؟!!آخه  چطور ؟ .. چقدر حفظ شديد ؟ چرا ؟ ... سخت نيست ؟ ......

 حلقه ي جمع شان را گشودند و حالا در آغوششان بودم .. هرچقدر سوال هاي من تعجب داشت ، جواب هايشان سرشار بود از آرامش و قرار ...

    ميگفتند تقريبا يك سال مي شود شروع كرده ايم ... هر روز نيم صفحه حفط ميكنيم ...تحت هر شرايطي  عهد كرده ايم كه اين نصف صفحه را حفظ كنيم ، شب ها بعد از نماز مغرب جمع ميشويم باهم دوره ميكنيم .... هم حفظ جديد را هم صفحات قبل را ...و جمعه ها از هم امتحان ميگيريم .. .. ميگفت حدود بيست نفر هستيم كه باهم شروع كرديم و حالا به جزء ششم رسيده ايم ...گفتند كم كم باقي اهالي هم مشتاق شده اند و كم كم دارند حفظ ميكنند و كوچكترها هم كه سوره به سوره ....از حس ِ عاشقانشان نسبت به حفظ قرآن برايم گفتند .... آب شدم ! ..آب ...

  اردوي جهادي ، خاطرات جهادي ، منطقه قلعه گنج ، بچه هاي روستا ، حافظارن قران در روستا

   مانده بودم ! و اين بُهت مرا - التماست ميكنم - خلاصه به همين يك عبارت نوشتاري نكن ! 

   آنجا نه انها مجهزند به نرم افزار هاي گوناگون براي حفظ نه هزاران هزار كلاس حفظ قران .. ونه حتي استاد ِ قراني را صاحب اند كه روز به روز بهشان درسي بدهد  ...

و البته كه آنها بي دغدغه نيستند و اوقات ِ شان از ماهم پر تر است .... صبح تا غروب يا سر زمين هاي كشاورزي اند يا پاي نخل هاي خرما ، كار مي كنند .... هنگام ِ كار هم ، قرآنشان را زمزمه ...!

  تمام ِ آنچه كه ملتفتم شد از منشا اين بركت تصميم يك زوج بود ! ... فهميدم يك زوج  در كمال گمنامي و اخلاص ،  از شهر امدند و يك ماه بين شان زندگي كرده اند ، و شده اند آيات روشن الهي براي اهالي يك منطقه دور افتاده ...با آنها پاي سفره نشسته اند و پاي نخل ها كار كردند ..... حفظ كردن را يادشان داده اند ، و دسته اخر هم يك سري قرآن با كتابچه هايي كه كلمه به كلمه قران را با ترجمه اش دارد را هديه كرده اند ، با يك دستگاه پلير كوچك كه تلاوت قران دران پخش ميشود ! والسلام  گويي رسالت شان به اتمام رسيده باشد ، رفته اند بهشت ديگري را در يك منطقه دورافتاده ي ديگر بسازند  و حالا فقط هفته اي يكبار با سرگروه روستا تماس تلفني دارند و پيگير هستند  ...  

 تمام خدمت ِ خالصانه يك زوج ، دستمايه اش شده روستاي دورافتاده ي كپرنشيني كه  اهالي َش دارند ميشوند حافظان قرآن كريم   ...

داشتم همين الان فكر ميكردم

يعني ديروز نيم صفحه ي ديگر حفظ شده اند

امروز هم نصف صفحه ديگر ...

فردا ...

 راستي من امروز چند آيه قرآن خواندم ؟ ؟ ؟



منبع:ويترين حياتم

دسته ها : قرآن
چهارشنبه یازدهم 2 1392
X